هی مرغکِ بهشتی، بر برگِ گُل نوشتی
دردا از اين شکستن: صد آينه به خشتی!؟
آری تو ای رهايی، بيداد از اين جدايی
مُرديم و می نزد جوش، پس کو، بگو کجايی؟
در فصل سر به داران، ياران به يادِ ياران
با خونِ دل نوشتند: کو نازنينْ سواران؟
من از شَبَت شنيده: يک روزِ خوش نديده
مُرغان روشنايی … رفتند پَر بُريده.
اما به روز ديگر، از خواب نور و کوثر
صد نینوا بَرآيد، از نیستانِ خاور.
يعنی که از بهاران، روزی صدای باران
میآيد از ترانه، سرمستِ هوشياران

