ما خستگانيم، داد از جدايی
بیمونسانيم، کو آشنايی؟
– ديده به راه و به دَر نشسته
يه شب ابری، يه ماه خسته
تا کی بيايی، ماه خيالی
تو خواب گريه، جای تو خالی!؟
ما خستگانيم، داد از جدايی
بیمونسانيم، کو آشنايی؟
– غم زمانه، شانه به شانه
شبم سَحَر شد، سَحَر شبانه
يکی نيامد، ز صبح فردا
بگويد اين درد، اين هم مُداوا …!
ما خستگانيم، داد از جدايی
بیمونسانيم، کو آشنايی؟
– آن که نگفتم، يه سرگذشته
که آب دريا، ز سر گذشته
سياوَشانه: سينه در آتش
سينه در آتش، مثل سياوش
ما خستگانيم، داد از جدايی
بیمونسانيم، کو آشنايی؟

