وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2

وبسایت شخصی ابوالقاسم کریمی
وبسایت شخصی ابوالقاسم کریمی

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

دو سارق وارد یک ویلا شدند و پس از جستجو ، گاوصندوق را پیدا کردند. بنابراین دزد بزرگ آن را با تجربه خود بدون نیاز به هیچ شکستگی باز کرد… پر از پول بود …دزد پول را بیرون آورد ، روی یکی از صندلی های دور میز نشست و به دزد کارآموز جوانتر گفت:ورق را […]

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

از بچگی شعرها و ضرب‌المثل‌ ها رو جابه‌جا می‌گفتم یا در جای نامناسبی استفاده می‌کردم.. یه بار معلم کلاس دوم راهنمایی، حمید عباسی رو آورد پای تخته و اون هم مسئله‌ای که من نمی‌تونستم حلش کنم رو به کمک خودِ معلم حل کرد. بعد معلم برگشت سمت من و گفت: کار هر بز نیست خرمن

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

بچه که بودم توالتمون تو زیرزمین بود. شب که دستشوییم می‌گرفت می‌ترسیدم تنهایی برم، واسه همین خواهرم که ازم بزرگتر بود همرام می‌فرستادن.‏دم پله زیرزمین که می‌رسیدیم اون می‌ترسید برق زیرزمین رو روشن کنه به من می‌گفت تو برو روشن کن، منم می‌ترسیدم می‌گفتم خودت برو روشن کن. آخرم بابام از پشت پنجره می‌گفت خاک

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

مردی که “همسرش” به شدت “بیمار” است و چیزی به مرگش نمانده.تنها راه نجات یک “داروی بسیار گران قیمت” است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد.مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای “قرض گرفتن” ندارد، به سراغ “دارو فروش” می‌رود و “التماس” می‌کند.به دست و

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

شاگرد مغازه که روز اول کارش بود گفت : اوستا این خانوم یک کیلو پشم میخواد ، من موجودی انبار رو وزن کردم ۹۹۷ گرم شده ، سه گرم کم اومده چیکار کنم ؟! صاحب مغازه دست انداخت تو سینه شاگرد مغازه ، یه کوپه از پشم سینه پسر رو کند و انداخت تو ترازو

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2
پیمایش به بالا