گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

شاگرد مغازه که روز اول کارش بود گفت : اوستا این خانوم یک کیلو پشم میخواد ، من موجودی انبار رو وزن کردم ۹۹۷ گرم شده ، سه گرم کم اومده چیکار کنم ؟! صاحب مغازه دست انداخت تو سینه شاگرد مغازه ، یه کوپه از پشم سینه پسر رو کند و انداخت تو ترازو و گفت: بیا اینم یک کیلو پشم ،فیکس.

شاگرد مغازه گفت : آخه اوستا این چه رسمشه؟!!! اوستا هم پاسخ داد که : عزیزم این خانوم سی ساله مشتری ماست نمیشه که حرفش رو زمین انداخت، حالا جونت رو که نگرفتم، سه گرم پشم ناقابل بوده..

چند ساعتی گذشت .

یه مشتری اومد یه چیزی از پسر جوان خواست ، پسر کمی درنگ کرد ، سریع از مغازه بیرون دوید و مثل گربه از درخت روبروی مغازه بالا رفت . همه مشتریای مغازه متعجب داشتن نگاه میکردن . صاحب مغازه فریاد زد : بچه چیکار می‌کنی ؟؟!!! چرا آبرو ریزی میکنی؟! چرا از درخت رفتی بالا؟!!

پسر جوان اشک ریزان گفت : اوستا این آقاهه اومده شیش تا تخم مرغ میخواد، ولی ما تو مغازه چهارتا تخم مرغ بیشتر نداریم. من رو با تیر هم بزنی از درخت پایین نمیام !!

اشتراک گذاری:
0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پیمایش به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x