شاگرد مغازه که روز اول کارش بود گفت : اوستا این خانوم یک کیلو پشم میخواد ، من موجودی انبار رو وزن کردم ۹۹۷ گرم شده ، سه گرم کم اومده چیکار کنم ؟! صاحب مغازه دست انداخت تو سینه شاگرد مغازه ، یه کوپه از پشم سینه پسر رو کند و انداخت تو ترازو و گفت: بیا اینم یک کیلو پشم ،فیکس.
شاگرد مغازه گفت : آخه اوستا این چه رسمشه؟!!! اوستا هم پاسخ داد که : عزیزم این خانوم سی ساله مشتری ماست نمیشه که حرفش رو زمین انداخت، حالا جونت رو که نگرفتم، سه گرم پشم ناقابل بوده..
چند ساعتی گذشت .
یه مشتری اومد یه چیزی از پسر جوان خواست ، پسر کمی درنگ کرد ، سریع از مغازه بیرون دوید و مثل گربه از درخت روبروی مغازه بالا رفت . همه مشتریای مغازه متعجب داشتن نگاه میکردن . صاحب مغازه فریاد زد : بچه چیکار میکنی ؟؟!!! چرا آبرو ریزی میکنی؟! چرا از درخت رفتی بالا؟!!
پسر جوان اشک ریزان گفت : اوستا این آقاهه اومده شیش تا تخم مرغ میخواد، ولی ما تو مغازه چهارتا تخم مرغ بیشتر نداریم. من رو با تیر هم بزنی از درخت پایین نمیام !!

