وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2

وبسایت شخصی ابوالقاسم کریمی
وبسایت شخصی ابوالقاسم کریمی

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

چهل سال پیش ، یه فلاسک چای مرحوم عموی خانمم آورده بود برامون کادو عروسی، در این مدت دو بار شیشه اش شکست عوض کردیم و چند سال بعد پوسته اش را عوض کردیم.دیگه استفاده نمیکردیم و مدتی درکمد ، بایگانی بود… موقع اسباب کشی خیلی وسیله بخشیدیم ، چون داشتیم از خونه سازمانی میومدیم […]

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

خانم جان میگفت قدیما زمستوناش مثل الان نبود ، وقتی برف میومد چند روز پشت هم می بارید و می بارید گاهی صبح که میشد در حیاط از برفی که پشتش بود باز نمیشد .. خلاصه یه شب برامون مهمون اومد اون وقتا اینجوری نبود که تو هر اتاقی بخاری و شوفاژ باشه یه بخاری

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

در احوالات کاسپارف استاد بزرگ شطرنج آمده: که در بازی شطرنج به یک آماتور باخت ، همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند. او اینگونه عنوان کرد : در بازی با او نمی دانستم که او یک آماتور است ، برای این، با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

اولین بار که تصمیم گرفت روحش را بفروشد، هوا خیلی سرد بود. از ایستگاه اتوبوس آمد بیرون، شال گردنش را محکم کرد و نگاهی به سردر فروشگاه بزرگ آن طرف خیابان انداخت: «روح فروشی فاوست». توی ویترین شیک فروشگاه، چند تا شیشه دربسته روح در اندازه‌های مختلف با چند تا کتاب قدیمی و نشان مقدس

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده

مردی ساده ، چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم.پول زیادی به چوپان داد اما

گردآوری بهترین داستان های کوتاه آموزنده بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_2
پیمایش به بالا