یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر ک یه سری تیله داشت و دختر ک چند تایی شیرینی با خودش داشت. پسر به دختر گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینی هاتو به من بده.
دختر کوچولو قبول کرد. و پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر ک داد. اما دختر همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری که خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید aدختر aکوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده.
اشتراک در
وارد شدن
0 نظرات
قدیمیترین

