گردآوری:نمونه اشعار مهدی سهیلی

« سهيل » اي كودك دردانه ي من!

چراغ تابناك خانه ي من!

بگو بابا!چطوره حال سركار؟

صفا آورده اي،مشتاق ديدار!

سهيلم!منتي برما نهادي

كه پابر ديده ي بابا نهادي

بتو گفتم:دراينجاپاي مگذار

عنان مركب خود را نگهدار

دراين سامان بغيرازشوروشرنيست

شرافت جزبدست سيم و زرنيست

شرف،هرگز خريداري ندارد

درستي،هيچ بازاري ندارد

همه دام و دد يك سر دو گوشند

همه گندم نما وجو فروشند

«عبادت» جاي خودرا بر «ريا»داد

صفا و راستگويي از مد افتاد

جوانمردان،تهي دست و تهي پاي

لئيمان را بساط عيش،برجاي

نصيحتها،ترا بسيار كردم

مواعظ را بسي تكرار كردم

كه اينجا پا منه،كارت خراب است

مبين درياي دنيا را…سراب است

ولي حرف پدر را ناشنيدي

زحوران بهشتي پاكشيدي

قدم را از عدم اينسو نهادي

به گند آباد دنيا رو نهادي

بكيش من بسي بيداد كردي

كه عزم اين «خراب آباد»كردي

ولي اكنون روا نبود ملامت

مبارك مقدمت،جانت سلامت

تو هم مانند ما مأمور بودي

دراين آمد شدن معذور بودي

كنون دارم نصيحت هاي چندي

بيا بشنو ز«بابا» چند پندي

نخستين،آنكه با ياد خدا باش

زراه دشمنان حق جدا باش

ولي راه خدا تنها زبان نيست

در اين ره از رياكاران نشان نيست

«خداجو» با «خداگو» فرق دارد

حقيقت با هياهو فرق دارد

«خداگو» حاجي مردم فريب است

«خداجو» مؤمن حسرت نصيب است

«خداگو» بهر زر خواهان حق است

وگر بي زر شود از پايه لق است!

«خداجو» را هواي سيم و زر نيست

بجز فكر خدا,فكر دگر نيست

مرو هرگز ره ناپاك مردان

ز ناپاكان هميشه رو بگردان

اگر چه عيب باشد راستگويي!

ولي خواهم جز اين،راهي نپويي

اگر چه دزد،كارش روبراه است

ولي دزدي بكيش من گناه است

اگر دستت تهي شد،دل قوي دار

براه رشوه خواران پاي مگذار

نصيحت ميكنم تا زن نگيري

تو اين قلاده بر گردن نگيري

تو كه در خانه ي خود زن نداري

شاید دوست داشته باشید:  نمونه اشعار اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی

خبر ازحال زار من نداري

نميگويم كه مامان تو بد خوست

اگر يك زن نكو باشد فقط اوست

زن من بهترين زنهاي دهر است

ولي با اينهمه،زن عين زهد است

سهيلم،هوش خود را تيزتر كن

زابليسان آدم رو حذر كن

تو باما بعد از اينها خوبتر باش

روان مادر وجان پدر باش

بود چشم اميد ما بدستت

من و مادر،فداي چشم مستت

بعمر خويش باما با وفا باش

به پيري هم عصاي دست ما باش

دلم خواهد كه بينم شادكامت

نشيند مرغ خوشبختي ببامت

من از اول «سهيلت» نام كردم

ترا باروشني همگام كردم

خدا را از سر جان بندگي كن

به نيروي خدا رخشندگي كن

بيا و حرمت مارا نگهدار

پس از ما هم «سهيلا» را نگهدار

«سهيلا» خواهرت را رهبري كن

به تيره راهها،روشنگري كن

مده از دست،رسم مهرباني

باو نيكي بكن تا ميتواني

تو بايد رنج او باجان پذيري

اگر از پا فبد،دستش بگيري

پس از ما گر كسي خير ترا خواست-

خدااول،پس از او هم «سهيلا» ست

شما بايد كه با هم جمع باشيد

به تيره راهها،چون شمع باشيد

بهين چيزي كه شهد زندگانيست-

فقط يك چيز. . آنهم مهربانيست

پس از ما،يادگار ما،شماييد

نشان از روزگار ما،شماييد

دلم خواهد كه روي غم نه بينيد

بجز آسودگي همدم نه بينيد

شويد از جام عيش جاودان مست

تو و او را به بينم دست در دست

***

نصيحت هاي من پايان گرفته

ولي طبعم ز لطفت جان گرفته

دوباره گويمت اين پند در گوش

مبادا گفته ام گردد فراموش؟

مرنجان خواهر پاكيزه خو را

زكف هرگز مده دامان او را

«سهيلم» باش جانان «سهيلا»

برو جان تو و جان «سهيلا»

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها