وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_8

وبسایت شخصی ابوالقاسم کریمی
وبسایت شخصی ابوالقاسم کریمی

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

در عهد موسی علیه السلام خانواده ای بی نهایت فقیر که متشکل از یک زن و شوهرش بود، زندگی می کرد.سال ها بود که با فقری بی امان دست و پنجه نرم می کردند. با وجود سختی ها و تلخی های زندگی، صبر داشتند. شبی از شب ها در حالی که زن و شوهر بر […]

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_8

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.چاهی داشت پر از آب زلال و زندگیش به راحتی میگذشت با وجود آنکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_8

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

در رستوران بودم که میز بغلی توجه‌م را جلب کرد. زن و مردی حدود ۴۰ ساله روبه‌روی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی می‌گفتند و زیرزیرکی می‌خندیدندبدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سن‌تان باید بچه دبیرستانی داشته باشید. نه مثل بچه دبیرستانی‌ها نامزدبازی و دختربازی

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_8

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

يک روز در اتاق انتظار يک دندانپزشک نشسته بودم.بار اولى بود که پيش او مى‌رفتم.به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود و به ديوار زده بود، نگاه کردم و اسم کاملش را ديدمناگهان به يادم آمد که ٣٠ سال پيش، در دوران دبيرستان، پسر بلندقد، مو مشکى و مهربانى به همين اسم در

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_8

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!» گذشت و چندی بعد کنسول شدیم

بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید بیشتر بخوانید »

مطالب وبسایت, وبلاگ داستان کوتاه آموزنده_8
پیمایش به بالا