نمونه اشعار محمد رضا شفیعی کدکنی

همیشه دریا دریاست

همیشه دریا طوفان دارد

یگو! برای چه خاموشی

بگو: جوان بودند

جوانه های برومند جنگل خاموش

بگو! برای چه می ترسی

سپیده دم اینجا

شقایقان پریشیده در نسیم

هراسان

بر این گریوه فراوان دیده ست

به آبهای خزر

موجهای سرگردان

و باده های پریشان بگو بگو

باری

پیام برگ شقایق را

در لحظه ای که می ریزد

و می فشاند

آن بذر سالیانه فصلش را

به دشتها ببرند

بگو! برای چه خاموشی

سپیده می دانست آیا

که در کرانه ی او

چه قلب های بزرگی را

دوباره از تپش افکندند؟

و باز می داند آیا که در کرانه ی او

آن کران تا به کران

در آن سوی شب و روز

چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز؟

خوشا سپیده دما

که سرخ بوته ی خون شما

در آینه اش

میان مرگ و شفق

تا صنوبر و خورشید

چنان تجلی کرد

و باز بار دگر

سرود بودن را

در برگ برگ آن بیشه

و موج موج خزر

جاودانگی بخشید

به روی گستره ی سبز جنگل بیدار

خوشا سپیده دما وان کرانه ی دیدار

اشتراک گذاری:
0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پیمایش به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x