اشعار ابوالقاسم کریمی

1
صداقت
سادگی نیست
مذهبی ست ،
با پیروان کم
2
پهلو گرفته است
کَشتی ایمانم
در بندر شک

***یا***

پهلو گرفته است
در بندر شک
کَشتی ایمانم
3
سنگ ها
حمام آفتاب میگیرند
در شور زاری که نامش ،
دریاچه است
4
باران است این
که به پنجره
مشت میزند؟
یا نفرین زنیست
که بر جنازه ی سربازان
می بارد؟
5
سدی
برابر سیل غم ،
مرد خوب

***یا***

مرد خوب
سدی
برابر سیل غم
6
طلاق گرفته است
زنی که سرزمین خانه اش را
به یاد خاطرات قدیم ،
قدم می زند
7
ریاضی بلد نیستم
تو جمع بزن ،
فاصله ها را
8
در من جاری ست
رودی که سرچشمه اش
زلال ترین اشک ماهی ها را
تاب می آورد
9
باغچه ای هستم که کرمها
تمام تنم را محاصره کرده اند
خرده مگیر که چرا در من
گلی نمی روید
10
دست تکان میدهم
برای قطاری که
جیغ می کشد
تنهایی ام را
11
فرقی نمی کند
دریا باشی
یا
کویر

تو،

اسیر تنگ کوچکی هستی
به نام زمین.
12
مینویسم ،
صبح بخیر
میخوانی
دوستت دارم
_________

***یا***

_________
مینویسی
صبح بخیر
میخوانم
دوستت دارم
13
در مکتب سرد روزگار
جز غم
نیاموختم.
چراکه مادرم
مرا
در پایتخت اشک
زایید.
14
بوسیدمش ،
لحظه ای ثانیه ها ایستادند
وَ من خوشبختی را
نَفَس کشیدم.
15
خمپاره
آنقدر در شهر تو بارید
که استخوان سربازان مرده
خاکستر شد

اما تو آنقدر
در مدار دلدارت چرخیدی
که دیوار برلین
فرو ریخت.
16
آنان
هبوط کردند
تا تو به آغوشم
سقوط کنی

وَ این بهترین
اتفاق زمین است
17
تمام شهر
شاعر می شود
وقتی من
زیر پلک های عاشقت
پرسه میزنم
18
بازندگان دنیا
آدم های بدی نبودند ،
تنها نتوانستند
دروغ را ،
به خوبی بیاموزند.
19
در دستان سرد مرگ
ماهی کوچکی هستیم
که زنده بودن را
زندگی میکند
20
با رفتنت
چرخ ارابه ی تبعید
از بازوی من گذشت
وَ بار دیگر
سکوت
در قلبم ، تکرار شد.
21
آمده بودیم
تا بهاری باشیم ، پر از درخت سرو
یا لااقل
گل پیچکی بنشانیم
در بهشت کوچک عشق
اما
برای باغچه ها
زمستانی هزار ساله شدیم
و عشق را
به زندان سرد سکوت،
حبس کردیم.
22
دستانمان را به هم گره زدیم
تا ناجی جنگل باشیم
اما درختان
ما را به خاطر نیاوردند
چراکه انگشتانمان
بوی تند تبر میداد
و میوه ی خنده هامان
طعم تلخ تمسخر داشت.
23
اینجا ، زمین دیگریست
تنها
با جادوی چراغ میتوان
بر دیوار بلند سکوت
طرحی از
لبخند کشید.
24
با خنجری فولادی
بر دیوار معبدی که عشق را
به تازیانه محکوم کرده بود
نوشتم
“تعصب ممنوع”
25
ما از کدامین فرقه ایم
که مرگ را می پرستیم
و رنج بی پایان زندگی را
زمزمه میکنیم
26
فردا
در آغوش خاک ، پیدا خواهد شد
نامه ای که امروز
به دستان باد
سپردم
27
کیمیا
به آزادی
تردید نداشتیم
تا آنکه
به دیواری رسیدیم
که بر آن نوشته بودنند
“تبعیدگاه”
28
عشق تو
آن ابریست
که نه می رود
نه می بارد
29
من خورشید را
خواهر عشق خطاب میکنم ،
چراکه هم نام توست.
_________________________
ابوالقاسم کریمی – فرزند زمین
تهران – ورامین
اشعار 1398

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها