بهترین داستان های کوتاه آموزنده را اینجا بخوانید

گویند درگذشته دور در جنگلی…

شیر حاکم جنگل بود
و مشاور ارشدش روباه بود .
خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود.

با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه ،همه حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند.

درمسیر گاهگاهی خرگریزی می زد و علفی می خورد.

روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است

شیر گفت چه فکری ، روباه گفت خر راصدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم.

و باید از روی شجره نامه دربین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب می شوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم. شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند،

ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود جد اندر جد من حاکم و سلطان بوده اند.

و بعد روباه ضمن تایید گفته ی شیر، گفت: من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند،

خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سردارند گفت من سواد ندارم شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده

کدامتان باسوادی آن را بخوانید ، شیر فورا گفت من با سوادم و رفت عقب خر تا زیر سمش را بخواند خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد وگردنش را شکست.

روباه که ماجرا رادید رو به عقب پا به فرار گذاشت ، خر او را صدا زد و گفت بیا حالا که شیر کشته شده بقیه راه را با هم برویم ،
روباه گفت نه من کار دارم
خر گفت چه کاری گفت می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم که مرا نفرستاد مدرسه تا با سواد شوم وگرنه الان بجای شیر گردن من شکسته بود.

باسوادان بیشتر درمعرض لگد خرند…

اشتراک گذاری:
0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پیمایش به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x