من از مسیر خَراباتِ بی نقاب رسیدم-آمانج مندمی

من از مسیر خَراباتِ بی نقاب رسیدم
ز کُندی نفس خود به این شتاب رسیدم

کتاب عالم بی مِهر هم رسیده به پایان
به خوش ترین لحظاتم از این کتاب رسیدم

در این سنین جوانی گذر ز قافله کردم
به مسئله ای از اجبارِ انتخاب رسیدم

که برگزینمش این راه نامشخصِ روشن
در این تحیُّر معنا، به پیچ و تاب رسیدم

زمین و مِلک دلم گر، تهی ز نفرت و کین است
به مُلک شاهیِ بی مالِ بی عتاب رسیدم

اگر چه سائر این راه پر سوال عجیبم
ز رنگ ماتم مشکی به یک جواب رسیدم:

(قبول کن رهِ بی مقصد و رهایی حاصل
«من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم»)

دوباره وهم دوباره، سپاهیان ستاره
بدیدم و به خیالم، به وقت خواب رسیدم

سائر

آمانج مندمی

۱۴٠۴/اردیبهشت/٠۹

اشتراک گذاری:
0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پیمایش به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x