
من از مسیر خَراباتِ بی نقاب رسیدم
ز کُندی نفس خود به این شتاب رسیدم
کتاب عالم بی مِهر هم رسیده به پایان
به خوش ترین لحظاتم از این کتاب رسیدم
در این سنین جوانی گذر ز قافله کردم
به مسئله ای از اجبارِ انتخاب رسیدم
که برگزینمش این راه نامشخصِ روشن
در این تحیُّر معنا، به پیچ و تاب رسیدم
زمین و مِلک دلم گر، تهی ز نفرت و کین است
به مُلک شاهیِ بی مالِ بی عتاب رسیدم
اگر چه سائر این راه پر سوال عجیبم
ز رنگ ماتم مشکی به یک جواب رسیدم:
(قبول کن رهِ بی مقصد و رهایی حاصل
«من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم»)
دوباره وهم دوباره، سپاهیان ستاره
بدیدم و به خیالم، به وقت خواب رسیدم
سائر
آمانج مندمی
۱۴٠۴/اردیبهشت/٠۹

