اين روزها، اين روزهاي استخوانسوز

اين روزها، اين روزهاي استخوانسوز

پايان عمر عشق و آغاز جدائيست

اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند

آخر نفسهاي چراغ  آشنائيست

***

چشمت پر از حرف است و لبهاي تو خاموش

سر ميكشد از جان تو فرياد بدرورد

من بر تو حيران،بر تو گريان،برتو مشتاق

پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود

***

در ديده ي مات تو آهنگ وداع است

ايواي من،در اين سفر باز آمدن نيست

اي جان من! در چشم بيتابم نگه كن

تو ميروي اما مرا جاني بتن نيست

***

تو ميروي، تو ميروي غمناك غمناك

اما تو ميخواهي كه من گريان نباشم

تو ميروي،تو ميروي اي گرمي جان

اما زمن خواهي تن بيجان نباشم

***

درماندگي از ديده ي من ميتراود

جغد غريبي بر سر بامم نشسته است

مست از تو بودم،ساقي بزمم تو بودي

بي روي تو مي ريخته، جامم شكسته است

***

تو ريشه بودي من درخت سبز بودم

با دوريت هر شاخه ام بي بارو برگست

اكنون كه ميبينم ترا در چنگ پائيز

در گوش من، در جان من ، فرياد مرگست

***

ميبوسمت ميبوسمت اي تك مسافر

ميبينمت بهر سفر پا در ركابي

جانا درنگي، تاسپند اشك ريزم

بر آتش دل-از چه اينسان در شتابي؟

***

من باتو عمري همسفر بودم در اين راه

در پيش پاي ما بسي صحرا و دشت است

اما تو راهت را چدا كردي زراهم

خواندم ز چشمت كاين سفر بي باز گشت است

رفتي؟ برو،دست خدا همراهت ايدوست

چون فرصت ديدار، بيش از يك نفس نيست

تو ميروي اما من آن مرغ خموشم

شاید دوست داشته باشید:  دلنوشته_محیط زیست/35

كاين باغ در چشم غمينم جز قفس نيست

***

اين روزها اين روزهاي استخوانسوز

پايان عمر عشق وآغاز جدائيست

اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند

آخرنفسهاي چراغ آشنائيست

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها